*تنهای بی سنگ صبور*
اي كوه پر غرور من.......سنگ صبور تو منم.......اي لحظه ساز عاشقي.......عاشق با تو بودنم
كتاب كيمياگر ، از پائولو كوييلو شايد يكي از كتاب هايي است كه با چشمهايي شسته نوشته شده...چشم هايي كه به نشانه ها توجه مي كنند... كوئيلو بعد از گارسيا ماركز معروف ترين نويسنده آمريكاي جنوبي است...شايد در هر صفحه از اين كتاب بتوانيد جمله اي پيدا كنيد كه تا مدت ها شما را تحت تاثير قرار مي دهد... كيمياگر رمان گونه ايست كه زندگي چوپاني را روايت ميكند كه ميخواهد به دنبال افسانه شخصي اش (كه بارها در رويا ديده است) برود...او در اين راه چند بار تمام دارايي اش را از دست ميدهد و زن زندگي خود را در مسير اين سفر و در بيابان هاي آفريقا مي يابد ، اما باز هم در جهت تحقق افسانه شخصي به راهش ادامه مي دهد... توصيه مي كنم حتما اين كتاب را تهيه كرده و بخونيد و تضمين مي كنم ، شما هم بعد از خواندن كتاب آن را به ديگران توصيه كنيد... جملاتي از اين كتاب رو هم براي شما ميذارم ، بخونيد و لذت ببريد: ""هنگامي كه او را ديد ، بين لبخند و سكوت مردد بود، اساسي ترين و استادانه ترين بخش زباني را كه دنيا به آن سخن مي گفت درك كرد ، زباني كه همه موجودات زميني با قلبشان آنرا ميشنوند و نام آن عشق آن بود...كسي كه درآن زبان غوطه ور است مي داند كه در دنيا همواره كسي هست كه انتظار ديگري را مي كشد چه در وسط صحرا و چه در قلب يك شهر بزرگ...و وقتي اين دو نفر با هم روبرو مي شوند و نگاهشان به هم گره ميخورد،همه گذشته ها و آينده ها اهميت خود را از دست مي دهند و تنها آن لحظه وجود دارد و اين يقين باور نكردني كه همه چيز را زير اين آسمان كبود دستي واحد رقم زده است. "" ""شرم داشت كه گريه كند او حتي پيش ميش هايش هم گريه نكرده بود.اما ميدان وبازار خالي بو و او دور از وطن.گريه كرد گريه كرد چون طبيعت عادل نبود و كساني را كه روياهايشان را باور مي كردند اينگونه پاداش مي داد...."" ""براي او همه روزها به هم شبيه به هم بودند و وقتي همه روزها شبيه هم هستند يعني انسان ديگر متوجه پيش آمدهاي خوب نمي شود...."" پ.ن:۱-خيلي شرمنده ام ۲-اين نوشته همزمان در چشم های شسته هم نوشته میشه كه با دوستم ايجادش كرديم. ۳-تشكر مي كنم از دوستي كه اين كتاب رو به من معرفي كرد... من هنوز مسافرم ، مسافر جاده اي كوتاه و تاريك مسافري كه گرچه هنوز در اوايل راه است اما شناختي در خور فهم خود از همراهانش از مسافران پيدا كرده است: گروه اول : كساني را شناخته ام كه در پس وجود تاريك و شوم خويش جامه اي زيبا به تن كرده و بس حيله گرانه نوري تصنعي در زير آن پنهان كرده اند ، ديدهام كه نه تنها خود به سوي نوربي پايان نمي روند ،بلكه مسافران را هم فريب داده و به بيراهه مي كشند... گروه دوم : كساني را ديده ام كه وجود خود را همچون آينه صيقل داده و توانسته اند اندكي از نور مقصد را در وجود خود متجلي كنند ، ديده ام كه نه تنها خود به سوي نور مي روند بلكه از در راه ماندگان هم دستگيري كرده و گمشدگان را به راه فرا مي خوانند ، نه از دير رسيدن مي ترسند و نه به فكر اول شدن هستند ، تنها به نور مي انديشند و انتهاي آرزويشان نور است... گروه سوم : كساني را ديده ام كه چادر ها در كنار اين جاده بر پا كرده اند ،ديده ام كه فراموش كرده اند حكمت و دليل قرار گرفتن در جاده را....ديده ام كه آن چنان بار بر دوش گرفته اند و دل در گرو ديگران گذاشته اند كه نه توان رفتن دارند و نه فكر رفتن به ذهنشان خطور مي كند گروه چهارم : كساني را ديده ام كه مشعلي بس كوچك به دست گرفته كه هر چند آن ها را از دره و چاه و ديگر خطرات حفظ مي كند اما هرگز وسيله رسيدن به مقصد نيست ... ديده ام كه هر روز به يك مسير قدم ميگذارند و از فرط غرور حاضر نيستند كمي بالاتر را نگاه كردده و نور بي پايان را ببينند... و در آخر اينكه نور را در مسافران نجوييم كه شايد آن ها هم به بيراهه بروند... اسلام به ذات خود ندارد عيبي هر عيب كه هست از مسلماني ماست پي نوشت: 1-هشتم مرداد تولد محسن چاوشي عزيز مبارك..اميدوارم سال ها برامون از عشق بخونه. 2-اين پست در ادامه پست قبل نوشته شده ، پيشنهاد ميشه اول اونو بخونيد. 3-فردا شايد روز بزرگي باشه! گاهي آن قدر بي مسئوليت ميشوم كه وظيفه ام را فراموش مي كنم ، فراموش مي كنم كه چرا قدم در اين جاده گذاشته ام و از من چه خواسته اند... جاده اي كوتاه است اما پر از بيراهه ، يك راه آكنده از گنج و رنج و خوشبختي و باقي راه ها سرشار از خار و چاه و گمراهي...گاهي آنقدر فراموشكار ميشوم كه پاهايم مرا به بيراهه مي كشند جاده تاريك است و دشوار ، اما نور ... نور كه در برابر من است...گاهي آن چنان نابينا ميشوم كه در تاريكي هم نور را نمي بينم در اين تاريكي مطلق كه راهزنان در پس آوايي دلنشين و فريبنده مسافران را هر دم به خود مي خوانند و چه بسيار مسافراني را كه به چنگال گرفته اند و از رسيدن به مقصد باز داشته اند ، آيا باز هم عقل براي شناخت كافيست؟ براي رسيدن به هدف در اين راه تاريك تنها بايد در پي نور رفت...الله نور السموات والارض آه چه با شكوه بود آن گاه كه تو را در اين راه شناختم و چه با شكوه تر آن گاه كه دانستم مرا به مقصد و نور نزديكتر كرده اي! پي نوشت: ۱-چقدر كم براي با خودم بودن فرصت دارم! ۲-آفتاب چه بي رحمانه ميسوزاند!


| Design By : Night Skin |


